قل است که شیخ گفت:
( این حکایت را دهخدا به نقل از شیخ خرقانی ذکر کرده است.)
دو برادر بودند و مادری.هر شب یک برادر به خدمت خداوند مشغول شدی و برادر دیگر به خدمت مادر.آن شخص که به عبادت خدا مشغول بود از خدمت خود خرسند بود.برادر را گفت،امشب نیز خدمت خداوند را به من ایثار کن.برادر قبول کرد و او آن شب به خدمت خداوند سر بر سجده نهاد. در خواب دید که آوازی آمد که برادرت را بیامرزیدیم و تو را بدو بخشیدیم.او گفت آخر من خدمت خدای کنم و او خدمت مادر.چگونه او را بر من اولی می دانید؟گفتند: زیرا آنچه تو می کنی ما از آن بی نیازیم و لکن مادرت از خدمت برادرت بی نیاز نیست
:: بازدید از این مطلب : 383
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2