( خواهشا به جای تعریف از وب ، متن رو کامل و با احساس
درونتون بخونین تا حرفای دلمو بفهمید
نصفه بیشتر نظرات هم با اینکه خواهش کردم خصوصی نزارید ، خصوصیه
! )
شاید یه
خورده ، آره فقط یه خورده آروم می شدم
فقط و فقط
اگر میفهمیـدین
نوشته هامو به همین راحتی که می خونید ، نوشتــــه نشــــــــدن !
خیلی وقتها توی تک تک لــحظه های ســــکوتم
پــر هیاهو ترین دقـایق زندگیم رو سپری می کنم
مــملو از اون چیزهایی که میخوام بگم ،
اما
نمی تونم بگم
کارم دیگه از
یکی بودو یکی نبود گذشته ، من ، توی اوج
قصه گم شدم ...

کاش گاهی خدا از پشت ابرها بیرون می اومد
یکی میزد توی گوشم و بلند می گفت :
آی بنده من بگیر بشین سرجات ، اینقدرم غر نزن همینه که
هست !
بعد یه چشمک میزد و آروم بهم می گفت
ناراحت نباش ، همه چی درست می شه ....
کاش اختيار زمان دست من بود ، برای چی ؟ تا انقدر زمان با
تو بودن و دیدنت رو طولاني می کردم
تا دیگه زماني
براي بي تو بودن نمونده باشه
تموم خنده هامو نذر کردم
تا صبح یکی از روزهای خدا
عطرِ دستهات ، دلتنگی هامو به باد بسپاره ...

من برگشتم
برگشتم تا بگم هستم ! هستم چون
دلم هنوز زنده ست ...
با تموم قدرتم ، وسط رودخونه زندگي ايستادم
اون هم در جهت مخالف ...
:: بازدید از این مطلب : 308
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0